داشتم برف در ماه آوریل – سابینه هاربکه رو می خوندم به این دیالوگ رسیدم
اکثر آدما سرنوشت پدر و مادرشونو با کمی تغییرات تکرار می کنن،اینو تو ترم دوم روانشناسی بالینی یاد گرفتم.
این جمله خیلی خوشحالم کرد. پدرم خوشبخت بودن رو یاد داشت و خوشبخت هم بود. یه زندگی کارگری و تنها باری که بیمار شد شبی بود که مرد. مرگ خوبی هم داشت.
فکر می کنم به اینکه من هم نسخه دومی از پدرم هستم! با این تفاوت که من مثل اون وظایف دینیم رو به جا نمی آرم. اما رفتارهامون شبیه همه!
به ازدواجم فکر می کنم، به شب مرگم به پسرها و دخترهام که اسم همه شون رو از پ می ذارم (مثل بابا که اسم بچه هاش رو از پ گذاشت:پیام،پوریا،پیمان،پروانه،پژمان،پریسا)
راستی نقش مادرم هم نباید نادیده گرفت، خویی یاغی گریم رو از مادرم به ارث بردم.






هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر