ديشب تبي را سر كوچه ديدم. متولد 69 است. گفتم سلام تبي
از بيخ با آن صداي كلفتش گفت : سلام عليكم
ريشهايش يكي بود يكي نبود در آمدست و همان ريشهاي كم پشت فر خورده و بلند شده، يكي دو سال است ميرود حوزه علميه و بعدش هم زن گرفت. بچه بود حسابي سر به سرش ميگذاشتيم بهش ميخنديديم.
صحبتي بين ما در گرفت من شعري از سعدي خواندم
بس در طلبت كوشش بيفايده كرديم
چون طفل دوان از پي گنجشك پريده
گفت از كجا معلوم سعدي 700 سال پيش اشتباه ميگه
گفتم چرا ؟
گفت طبق حديث شريفه فلان ...
.
.
.
گفتم: نبي ببند
از بيخ با آن صداي كلفتش گفت : سلام عليكم
ريشهايش يكي بود يكي نبود در آمدست و همان ريشهاي كم پشت فر خورده و بلند شده، يكي دو سال است ميرود حوزه علميه و بعدش هم زن گرفت. بچه بود حسابي سر به سرش ميگذاشتيم بهش ميخنديديم.
صحبتي بين ما در گرفت من شعري از سعدي خواندم
بس در طلبت كوشش بيفايده كرديم
چون طفل دوان از پي گنجشك پريده
گفت از كجا معلوم سعدي 700 سال پيش اشتباه ميگه
گفتم چرا ؟
گفت طبق حديث شريفه فلان ...
.
.
.
گفتم: نبي ببند

۶ نظر:
نگفت کدوم حدیث؟
اولا خونه جدید مبارک
دوم این ابرکی که بهش نخ وصل کردی مال من
سیوما ببند دیگه یعنی چی؟؟؟ با بچه درست صحبت کن!!! می ریه معتاد می شه جواب زنش رو تو می دی؟؟
جناب ماه گیر پیر گویا صفحه کامنت دونی رو با مسنجر اشتباه گرفته اند
چرابه این جا آمده ای ؟
احساس غریبی بهم دست داده...
نمی دونم چرا .....
دل من اینجا می گیرید.
من به بلاگفایت عادت کرده ام...
چقدر این عادت بد است ...
چه کنم بلاگفایم باز نمی شود ؟
فکر کنم باید مثل تو سفر کنم به جایی دیگر...
اما این دلم ...
ارسال یک نظر