با چشم های من ببین
دیوارها کاهگلی شکم داده بودند ، گرد و بزرگ . امروز و فرداست که بزایند و بچه شان مرگ را پس بیاندازند و چشم های من چه خوب مرگ را می شناسد . قبرستان بزرگ . قبرستان بزرگ روستایی میان دره ی مه اندود .
از میان کوره راه های سنگ لاخ گذشتم ، من پیامبری بی عصا ، بی مرید ، بی کتاب
در آن ور رودخانه شغالی مرده بود ، سرخی خونش آماسیده به سیاهی سنگ و پوسیدگی برگ ، با دهانی نیمه باز و چشم های تاریک .
و من می اندیشم که درون سلول های مغزش در لحظه مرگ چه می گذشت و وقتی دندانی های سگ تنش را می درید
" من یک شغالم ، من هستم ، نمی میرم ، نمی میرم ، صبح که شود باز می خزم میان این کوه ، باز می دوم ، با پاهای که حالا شکسته و این شکم پاره ، شب از سرم بگذرد صبح من هنوز یک شغالم "
نه !
اینها خیالات پیامبری است با خیال اینکه حیوان ها هم درکی از جهان دارند .
و شغال هیچ وقت نداست شغال بود
خوش به حال شهر شما و باران ش ، از آسمان اینجا جز دلتنگی تو چیزی نمی بارد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر