امروز با این خبر روزم شروع شد؛ تو 50 تا کدئین خوردی، الان توی بیمارستانی !
مامان کج کج نگاهم کرد و گفت : چرا خودش رو کشت!
گفتم اون هنوز زنده است
گفت: خوب اون که زن داشت ! اونم زن به اون خوبی !
* * *
خیلی وقت ها باهم راجع به خودکشی حرف زدیم، خودت گفتی آدم باید یه جایی قصه رو تموم کنه قصه شیرین بشه، همینگوی این کار رو خوب بلد بود هم توی قصه هاش و هم توی زندگی اش خوب تموم کرد!
کاش موفق شده بودی، با اینکه خیلی دلم واسه ات تنگ می شد، و می دونم که خانم شین از این اتفاق داغون می شد، اما کاش موفق می شدی تا الان به شکل یک مرده جاندار نمی دیدمت فیل سوف ! تحقیر نمردن سایه کشیده روی حضورت!
حالا خودکشی هم از دست برنمیاد همون بهتر زندگی کنی بهترین دوست من، شاید می خواستی یه مینیمال بسازی، شاید وشاید هم ذهنت از داستان ساختن خسته شده بود.
داشتم برف در ماه آوریل – سابینه هاربکه رو می خوندم به این دیالوگ رسیدم
اکثر آدما سرنوشت پدر و مادرشونو با کمی تغییرات تکرار می کنن،اینو تو ترم دوم روانشناسی بالینی یاد گرفتم.
این جمله خیلی خوشحالم کرد. پدرم خوشبخت بودن رو یاد داشت و خوشبخت هم بود. یه زندگی کارگری و تنها باری که بیمار شد شبی بود که مرد. مرگ خوبی هم داشت.
فکر می کنم به اینکه من هم نسخه دومی از پدرم هستم! با این تفاوت که من مثل اون وظایف دینیم رو به جا نمی آرم. اما رفتارهامون شبیه همه!
به ازدواجم فکر می کنم، به شب مرگم به پسرها و دخترهام که اسم همه شون رو از پ می ذارم (مثل بابا که اسم بچه هاش رو از پ گذاشت:پیام،پوریا،پیمان،پروانه،پژمان،پریسا)
راستی نقش مادرم هم نباید نادیده گرفت، خویی یاغی گریم رو از مادرم به ارث بردم.
۱۳۸۸-۰۷-۲۸
آسمان ابرهاي سياه بين باريدن و نباريدن صداي تو مثل رعد ميلرزد باران تا صبح ميبارد
عكس تزئيني است
۱۳۸۸-۰۷-۱۰
نيست كه نيست كه نيست كه نيست كه نيست و هستي اش را همين نبودنش اثبات ميكند. * * * جهان را جفت جفت آفريدهاند الا من كه منفردم. جهان اطراف من غارت شده است. خالي است. من چون پيري ديوانه در اين باغ سنگ و خشكي هر روز قدم ميزنم و با خودم آواز ميخوانم *** از زندگي خسته شدم، باور ميكنيد ؟
من از دوره كودكي خاطرههاي خوب زيادي دارم كه ميدانم شما هم آنها را به ياد ميآوريدرادیو، قصههای شب، ساعت ده و نیم، دفتر صد برگ، تعلیم و تعلم عبادت است، صف. صبحگاه، مرگ بر امریکا، مرگ بر اسرائيل، دعای فرج، نارنجکهای پلاستیکی، قلقک، دارت، تفنگ ساچمهای سر کوچه مدرسه، ویدیوهای پیچیده شده لای پتو، فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک، برنامه تحليل اقتصادی، كانادادراي با كيك، گرویی شیشههای نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاککنهای بد پاککن، پلنگ صورتی، کیفهای چمدانی با کلید کوچک فلزی، بوی نفت، کاغذ کاهی. . .
اول مهر رسيده و منتظريد من يك متن گل و بلبل اينجا بنويسم كه آمد بوي ماه مدرسه ...مدرسه خاطره خوب هم داشت اما چيزي كه زياد توي ذهنم مياد كتكهاي بسياري است كه در مدرسه خوردهام. شما را نميدانم اما براي من اول مهر خاطره روز اول رفتن به شكنجه گاه بود هست و خواهد بود.آن روزها دوره ابتدايي و راهنمايي اگر قاتل حرفهي مي شدم و از من ميپرسيدند دوست داشتي چه كسي را بكشي، شكنجه دهي، زخمي كني، اسير كني من جواب ميدادم معلمم، معلمم، معلمم، معلمم. البته اگر حالا هم بعد از گذشت اين سالها بپرسند بازهم جوابم را تكرار ميكنم.
ميدانم بزرگواران نشسته در آموزش و پرورش پس از خواندن اين يادداشت تكذيبيه صادر ميكنند. كه در مدارس ما هيچ گاه تنبيه بدني نبوده است. آن وقتها هم خاطرم هست، گمانم دوم راهنمايي بودم، يك روز كه شكل كتك خورده بودم توي روزنامه ديدم كه يكي از مسئولان گفته بود «در مدارس تنبيه بدني وجود ندارد» ، كاش آن وقتها موبايل وجود داشت تا از صحنههاي كتك زدن بچهها فيلم ميگرفتم.
انواع كتك در مدرسه
تنبیه بدنی در مقاطع دبستان و راهنمایی تحصیلی پسرانه انواع مختلف داشت(شايد هم دارد)، تنبيه با وسايل، تنبيه بدون وسايل . از نمونه هاي بدون وسيله تنبيه ميتوان سيلي،اردنگي،پرت كردن دانش آموز به يك طرف، مشت يا لگد يا هر دو باهم.تنبیه با وسایل : وسايل زيادي استفاده ميشد مثل كابل، شلنگ آب، خط كش چوبي و فلزي، تركه انار اما وسیله استاندارد تنبیه بدنی شلنگ آب قرمز رنگ با راه راه برجسته بود.معمولا هر معلمی یک شلنگ اختصاصی داشت . ناظم و مدیر و کادر دفتری هم شلنگ داشتند. مثل سربازی که در زمان جنگ از اسلحه اش جدا نمیشود کادر مدرسه هم از شلنگشان جدا نمیشدند. صبح ها اسم چند دانش آموز را می خواندند و سر صف به هر کدام 3-4 تا شلنگ دستلاف می زدند. ناظم شلنگ به دست هم هنگام عبور از صفوف کلاسها به کت و کول بعضیها شلنگ ميزد. بچه هایی هم که دیر رسیده بودند در کنار دیوار در صف منظمی شلنگ می خوردند. بچه هایی که در صف شلنگ بودند دستانشان را گرم می کردند . بعضیها هم بیصدا اشک می ریختند . وقتی که تحمل بعضی از بچه ها تمام می شد و دیگر دستشان را جلو نمی آوردند مربی با شلنگ به سر کچل آنها می کوفت . وقتی با شلنگ بچه ها را می زدند شلنگ صدای TOPمی داد و نکته جالب اینجا بود که توالتهای مدرسه شلنگ نداشت. بعضي از بچهها خيلي ميترسيدند به ياد دارم که بعضي از بچه ها سر کلاس از ترس خود را خيس ميكردند. وقتی بچه ای در حال شلنگ خوردن بود به طور واضح بدنش می لرزید. چقدر هم درد داشت خیلی شلنگ درد داشت تا مغز استخوان آدم را می سوزاند
بعضی معلمها هنگام کتک زدن نیششان باز بود. بعضی با خود می شنگیدند. شلنگ به اشکال زیر کاربرد داشتکوبیدن شلنگ به کف دست، كوبیدن شلنگ به کف پا، کوبیدن شلنگ به سر- کمر – باسن – پا – کتف – پشت. كارهايي كه بايد براي آنها كتك ميخورديم:1-تاخیر در ورود به مدرسه ( معمولا 3-4 ضربه شلنگ به کف دستها) 2-ننوشتن تکلیف شب ( معمولا 15-16 ضربه شلنگ به کف دستها يا گذاشتن خودكار لاي انگشتها) 3-کچل نکردن ( معمولا 4-5 ضربه شلنگ به سر و بدن یا کف دستها يا زدن چهار راه روي سر) 4-دعوا کردن ( معمولا 30-40 ضربه شلنگ به کف دست هرکدام از طرفین)5-نمره ( یک شلنگ برای هر نمره کمتر از 20 . مثلا 18 دو ضربه شلنگ) 6-بلد نبودن درس ( 12-13 ضربه شلنگ)7-اخراج از کلاس ( تا موقع زنگ تفریح در دفتر با انواع کتک پذیرایی می شود) 8-دویدن در حیاط ( 1 ضربه شلنگ)
خاطرات خوب
چقدر چاپ و عکس آدامس بردیم مدرسه و معامله کردیم! چقدر خوب بود که زنگهای تفریح عینهو گله گوسفند دنبال هم می کردیم و وقتی زنگ کلاس می خورد حمله می کردیم سمت شیرهای آبخوری …با آن لیوانهای تاشو !! که سرشان میگرفتی و میکشیدی و لیوان میشد! و دوباره فشارش میدادی و توی جیب جا می شد! سمباده برده بودم مدرسه، آنقدر كشيدم روي ميز كه رويش ليز بشود. توي جا كتابي نميكت يك باز شمع روشن كردم تا سطح ميز گرم شود. چقدر آدامس زاگور خریدم و عکسهاش را چسبانديم و پز دادیم …چقدر آدامس خرسی خریدیم و تف مالیدیم به "عکس برگردونش" و خالکوبی کردیم روی دستامان …چقدر خندیدیم و کتک کاری کردیم و شلنگ خوردیم و گریه کردیم…چقدر رفتیم تو دستشویی ها و سنگ زدیم تو سر کسایی که توي مستراح بودند! هر روز خدا یه گندی می زدم و دم دفتر ميايستادم و از آبدارچی تا مدیر، هر کسي كه رد می شد لگدی ..توسری ..چیزی نذر من می کرد!
روزهاي اول مدرسه هر سال چقدر مداد هامان تیز بود و دفترهامان تمیز! مداد مشکی برای کلمه ها …نقطه ها با مداد قرمز! پاک کن دو رنگ که قرمزش مال مداد بود و آبیش مال خودکار که اصلاآبیش دفتر را هم سوراخ میکرد! چقدر مشق نوشتیم …چقدر دیکته نوشتیم …چقدر بد بود وقتی به شاگرد تنبل ها جایزه می دادند و به من نمیدادند و تازه ده سال بعدش فهمیدم که جایزه ها را مامانها می دادند معلم ها تا بدهند به بچه هاشان!
آنقدر خوردیم زمین که سر زانوهامان پاره میشد و وصلههای گرد و گنده را میچسباندن روی زانو که مال من عکس توپ فوتبال داشت! و مد شده بود از بس سر زانوهای همه پاره می شد! كيفيم را از بالاي در پرت میکردم تو حیاط و می رفتم توی کوچه فوتبال بازی می کردم..بعدشم کارتون می داد ..پینیکیو …خانواده دکتر ارنست …مدرسه موش ها …پسر شجاع …گوریل انگوری…سفرهای کمان …چوبین …فوتبالیست ها که یه ساعت روی هوا بودن و یه شوت می زدن …يك باري سعي كردم حركتشان را تقيلد كنم با بسن خوردم زمين، تا دو هفته نميتوانستم روي نيمكت بشينم.
اين سفر حسابي دلم را گرفت صبر كنيد اين تكه آخرش را محاوره بنويسم:
بغضم گرفته همکلاسی …دلم مدرسه می خواد ..بچگی می خواد ..ترکه ناظم رو می خوام و خنده های از ته دل اون موقع ها…می خوام مشقامو ننویسم و شلنگ بخوره کف دستمو باد کنه و قرمز بشه و به دو برم تا سر حوض مدرسه و دستامو یهو بکنم تو حوض آب و دندونامو از دردش فشار بدم و بگم : لامصب …لامصب …لامصب
پي نوشت: وقتي اين يادداشت را تنظيم از نگاه هاي خاص چندتا از بلاگر ها استفاده كردم.
از خونه تون بيايد بيرون آي آدماي خوش بخت منو تماشام بكنيد به من مي گن سيه بخت آرزوهام جوون جوون تو دشت سينه مردن منو چرا اي خدا جون با خودشون نبردن ...
اينو فردين توي يه فيلمه ميخوند وقتي بچه بودم اگه يه روزي يه جايي يه فيلمي بسازم اين صحنه رو توش ميذارم
تنها دل خوشي من از زندگي روزها بچه هايي هستند كه ميان دفتر روزنامه ...همين
ديشب تبي را سر كوچه ديدم. متولد 69 است. گفتم سلام تبي از بيخ با آن صداي كلفتش گفت : سلام عليكم ريشهايش يكي بود يكي نبود در آمدست و همان ريشهاي كم پشت فر خورده و بلند شده، يكي دو سال است ميرود حوزه علميه و بعدش هم زن گرفت. بچه بود حسابي سر به سرش ميگذاشتيم بهش ميخنديديم. صحبتي بين ما در گرفت من شعري از سعدي خواندم بس در طلبت كوشش بيفايده كرديم چون طفل دوان از پي گنجشك پريده
گفت از كجا معلوم سعدي 700 سال پيش اشتباه ميگه گفتم چرا ؟ گفت طبق حديث شريفه فلان ...
به نام آيات گرم كتابهاي آسماني شبانه دفنم كردند، دفنت كردند در خاك سرد. خون شد گلويت ، خون شد گلويم آن هنگام كه بانگ آزادي برداشتم به مشت به گلوله! من با تو ميخوانم من دويست سال خواب نا خوش دارم خواب خون خواب مشت و سنگ
غريب دلم عزيز دلم من فردا با تو هم آواز آزادي را فرياد ميكنم . تا بداني تو تنها پرنده اسير جهان نيستي
باران پشت پنجره است ، پشت پنجره اتاقت و تو چل گیس باد شانه می زنی به سیاهی بخت من ، میان باد و باران ، من اینجا هستم ، پشت همین پنجره و با چشم یاغی ام تماشایت می کنم .
با چشم های من ببین
دیوارها کاهگلی شکم داده بودند ، گرد و بزرگ . امروز و فرداست که بزایند و بچه شان مرگ را پس بیاندازند و چشم های من چه خوب مرگ را می شناسد . قبرستان بزرگ . قبرستان بزرگ روستایی میان دره ی مه اندود .
از میان کوره راه های سنگ لاخ گذشتم ، من پیامبری بی عصا ، بی مرید ، بی کتاب
در آن ور رودخانه شغالی مرده بود ، سرخی خونش آماسیده به سیاهی سنگ و پوسیدگی برگ ، با دهانی نیمه باز و چشم های تاریک .
و من می اندیشم که درون سلول های مغزش در لحظه مرگ چه می گذشت و وقتی دندانی های سگ تنش را می درید
" من یک شغالم ، من هستم ، نمی میرم ، نمی میرم ، صبح که شود باز می خزم میان این کوه ، باز می دوم ، با پاهای که حالا شکسته و این شکم پاره ، شب از سرم بگذرد صبح من هنوز یک شغالم "
نه !
اینها خیالات پیامبری است با خیال اینکه حیوان ها هم درکی از جهان دارند .
و شغال هیچ وقت نداست شغال بود
خوش به حال شهر شما و باران ش ، از آسمان اینجا جز دلتنگی تو چیزی نمی بارد .