skip to main
|
skip to sidebar
روز نامه كوچك پژمان
2010-06-11
وقتي حماسه ساز ملبورن جوراب نسيه مي خريد
2010-02-24
او حرف نميشنيد لب بربستم
او عقل نمي خريد ديوانه شدم
حس مي كنم كلمات اين زبان فارسي لعنتي، زنگ زده اند، خراب شده اند، هيچ كلمه اي ديگر بار خودش را ندارد
"آزادي"، "عزت" ، "عشق"
وقتي گه بزنند به تنها ابزار دل خوشي تو، ديگر چه مي ماند!
پیامهای قدیمی تر
صفحه اصلی
دنبال كننده ها
Blog Archive
▼
2010
(3)
▼
June
(1)
وقتي حماسه ساز ملبورن جوراب نسيه مي خريد
◄
February
(1)
او حرف نميشنيد لب بربستم او عقل نمي خريد ديوا...
◄
January
(1)
به قول خاله زری ...
◄
2009
(13)
◄
December
(2)
برای میم و 50 کدئین درون معده اش
عصر آزادی
◄
November
(1)
◄
October
(3)
داشتم برف در ماه آوریل – سابینه هاربکه رو می خوندم...
آسمان ابرهاي سياه بين باريدن و نباريدن صداي تو...
نيست كه نيست كه نيست كه نيست كه نيست و هستي اش را ...
◄
September
(5)
كتك هاي مدرسه
يه روزي دوست دارم برم توي كوچه هاي بالاشهر بزنم زي...
دنيا خشنتر از دعايي مادربزرگ هاست عزيزم
من و نبي
هم آواز با دختران اورشليم نام ما فلسطين است
◄
February
(2)
یه سری عکس جالب دیدم حیفم اومد تنهایی نگاه کنم
نامه های بی نشانی
◄
2008
(3)
◄
October
(2)
روز /اباني روز زيباي
روز نوشت ها
◄
August
(1)
درنا